فردا کلاس های این ترم شروع میشه...
اصلن دلم نمی خواد برم توی اون جو...جو خرخونی به تمام معنا... آدم های تک بعدی...استادهای عقده ای...
تازه امتحان خرداد هم که مونده...
چه شود...
فردا کلاس های این ترم شروع میشه...
اصلن دلم نمی خواد برم توی اون جو...جو خرخونی به تمام معنا... آدم های تک بعدی...استادهای عقده ای...
تازه امتحان خرداد هم که مونده...
چه شود...
تولدم مبارک!
ومن مات و مبهوت از شتاب لحظه ها...شايد پارسال اين موقع كمي شادتر و اميدوارتر ...
باز هم در آرزوي روزاي بهتر!
اين تابستون هم تموم ميشه...
پاييز مياد...
زمستون...
یعنی ميشه بهار بياد؟
اين تابستونی كه پر ازخون و اشكه...هر روز یه خبر تازه...مگه اينكه دلت از سنگ باشه...براي كدوم غم به سوگ بنشينيم...انگار اين بغض ديگه هميشگي شده...
آخ كه چه قدر دلم تنگ شده براي تابستون هاي زمان بچگي..شاید بهترین دوران زندگی نسل ما همون بچگیه...حالا که دیگه نه تابستون رو دوست دارم نه پاییز...دیگه برام فرقی نداره...
فرهاد چه زيبا مي خونه...
آن روزها وقتی كه من بچه بودم...غم بود اما كم بود
اين شعر سكوت اشك هايم را فرياد مي كند:
با تمام خشم خویش
با تمام نفرت دیوانه وار خویش
می کشم فریاد
ای جلاد
ننگت باد!
آه هنگامی که یک انسان
می کشد انسان دیگر را
می کشد در خویشتن
انسان بودن را.
بشنو ای جلاد
می رسد آخر
روز دیگرگون
روز کیفر
روز کین خواهی
روز بار آوردن این شوره زار خون .
زیر این باران خونین
سبز خواهد گشت بذر کین
وین کویر خشک
بارور خواهد شد از گلهای نفرین .
آه هنگامی که خون از خشم سرکش
در تنور قلبها می گیرد آتش
برق سرنیزه چه ناچیزست!
و خروش خلق
هنگامی که می پیچد
چون طنین رعد از آفاق تا آفاق
چه دلاویزست!
بشنو ای جلاد
می خروشد حشم در شیپور
می کوبد غضب بر طبل
هر طرف سر می کشد عصیان
و درون بستر خونین خشم خلق
زاده میشود طوفان.
بشنو ای جلاد
و مپوشان چهره با دستان خون آلود
می شناسندت به صد نقش و نشان مردم
می درخشد زیر برق چکمه های تو
لکه های خون دامنگیر
و به کوه و دشت پیچیده ست
نام ننگین تو با هر مرده باد خلق کیفرخواه.
و به جا مانده ست از خون شهیدان
برسواد سنگ فرش راه
نقش یک فریاد : ای جلاد ننگت باد!!
.
.
هوشنگ ابتهاج
با خودم می گویم
از خودم می پرسم
که
آیاانسانیت مرده است؟!
چه کار میشه کرد؟...نمیشه بی تفاوت بود...
سکوت سرشار از ناگفته هاست...
ـباز این شعر شاملو یادم میاد
نه!هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ای
دل بسته بودم
بعد نوشت:آدم یه کامنت های تبلیغاتی می بینه که...پاک میکنم...نمی خوام تایید نظر بذارم...
ای نگهبانان آزادی !
نگهداران صلح!
ای جهان را لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون
سرب داغ است اینکه می بارید بر دلهای مردم سرب داغ
موج خون است این که می رانید بر آن کشتی خودکامگی موج خون
گر نه کورید و نه کر
گر مسلسل هاتان یک لحظه ساکت می شوند
بشنوید و بنگرید
بشنوید این وای مادرهای جان آزرده است
کاندرین شبهای وحشت سوگواری می کنند
بشنوید این بانگ فرزندان مادر مرده است
کز ستم های شما هر گوشه زاری می کنند
بنگرید این کشتزاران را که مزدوران تان
روز و شب با خون مردم آبیاری می کنند
بنگرید این خلق عالم را که دندان بر جگر بیدادتان را بردباری می کنند
دست ها از دست تان ای سنگ چشمان بر خداست
گر چه می دانم
آنچه بیداری ندارد خواب مرگ بی گناهان است وجدان شماست
با تمام اشک هایم باز نومیدانه خواهش می کنم
بس کنید
بس کنید
فکر مادرهای دلواپس کنید
رحم بر این غنچه های نازک نورس کنید
فریدون مشیری
فریدون مشیری
همچنان در تعطیلات به سر می بریم و در سفر...خوش میگذره فعلن...اما کاش استرس مشق های عید!! و امتحان های بعد از عید نبود...الان کلن بیخیالش شدم و خوش میگذرونم..تا بعد
یه سال دیگه هم گذشت...به همین سادگی...مدت ها بود که به دلیل تنبلی و هزار و یک دلیل دیگه !اینجا ننوشته بودم...فعلن اومدم بگم که هنوز زنده هستم وامیدوارم نوشتنم رو ادامه بدم...
همیشه بهاری باشین